با قـلب پاره پاره و با سـینه ای کبـاب
عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش ماهی برون آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت پس از شتاب
از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد کی میتوان رسید به دریا از این سراب
هر چه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
هان ای عزیز فصل جوانی بهوش باش در پیری از تو هیچ نیاید بغیر خواب
این جاهلان که دعوی ارشاد میکنند در خرقه شان بغیر منم تحفه ای میاب
ما عیب و نقص خویش و کما و جمال غیر پنهان نموده ایم چو پیری پس خضاب
دم در نیارو دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهوده و گفتار نا صواب
( شعری از خورشید قرن)