تبليغاتX
تصنیف عشق - (خاطره........)
 

این خاطرات متعلق به یک رزمنده است(در لشکر ما سه جوان  که با هم خیلی صمیمی بودند وجود داشت همیشه دوستی و صمیمیت آنها توجه من رو بهشون جلب می کرد.مدتی به خاطر یک سری از مطالب از لشکر دور بودم.بعد مدتی که بازگشتم.یکی از آنها نبود.جلو رفتم و جویای حالش شدم.فهمیدم که شهید شده بود.

سوالی که همیشه فکرم را مشغول میکرد پرسیدم:چرا این رفیق شما همیشه توی خودش بود؟آیا مشکلی داشت؟آنها جواب دادند:راستش ما هم نمی دانیم.فقط یک بار که نزد عالمی رفته بودیم تا ما را کمی نصیحت کند هنگامی که او را دید شروع کرد به گریه کردن.بعد از مدتی که آروم شد.رو کرد به او و گفت کمی از آن حرف ها هم به ما بگو.........................

او در حالی که سرش زیر بود آرام سر بلند کرد و نگاه عمیقی به آن عالم کرد. که ما هیچ وقت معنای آن نگاه را نفهمیدیم.و ادامه داد........................)

   درد عشقی کشیده ام که مپرس       زهر هجری چشیده ام که مپرس

    گشــده ام در جـهان و  آخـر  کــار         دلــبری بر گـزیده ام  کـه مپرس

    آنـچـنـان  در  هــوای خـاک  درش         می رود آب  دیــده ام کـه مپرس

    من به گوش خود از دهانش دوش        سخـنانی شـنـیده ام کــه مپرس

    سوی چه لب می گزی که مگوی          لـب لـعلـی گزیـده ام کـه مپرس

    بـی تو در کلبه ی گـدایی خویـش         رنج هایـی کشـیـده ام کـه مپرس

    همچو حـافـظ غریـب در ره عشـق         به مقامی رسیده ام کـه مپرس

                   




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 0:55 توسط ..:: زینب ::..