شاید سنگ صبوری برای تو نباشه وقتی دستات قلبی رو چنگ میزنه.
شاید قلبی برای قلب تنهای تو نباشه تا قلب کوچک و نازک تو رو تو قلب بزرگش جا بده.
ولی قلب من...بیا...بیامن سنگ صبور تو هستم.
چون تو هنوزم قلب قشنگ منی.
بیا چون این منم که تنهایی تو را می شنوم.
این منم که وقتی برام حرف می زنی برای غم بزرگت گریه می کنم.
و وقتی می خندی برای لبخند قشنگت می خندم.
وقتی تنهایم می گذاری دوریت را به دل نمی گیرم.
و هر بار که بر می گردی بـه رویت لبخند می زنم.
هیچگاه سنگی را به صبوری من پیدا نخواهی کرد.
پس بیا که من تنها ترین سنگ صبور تو هستم.
بیش از این ها.آه.. آری
بیش از این ها.می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان.ثابت
خیره شد در شکل یک فنجان!
در گلی بیرنگ.بر قالی!
در خطی موهوم.بر دیوار
می توان بر جای باقی ماند
اما کور.اما کر!
می توان همچون عروسک های کوکی بود!
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید.
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت: (آه...من بسیار خوشبختم)
و زمان نغمه سرایی فرا رسیده است
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
و صورت زیبای تو را ببینم
زیرا اکنون زمستان به پایان رسیده است
تو را بجای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گناه
تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که دوست نمی دارند دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بدیدیم
( پس بنام زندگی هرگز مگو هرگز)