این خاطرات متعلق به یک رزمنده است(در لشکر ما سه جوان که با هم خیلی صمیمی بودند وجود داشت همیشه دوستی و صمیمیت آنها توجه من رو بهشون جلب می کرد.مدتی به خاطر یک سری از مطالب از لشکر دور بودم.بعد مدتی که بازگشتم.یکی از آنها نبود.جلو رفتم و جویای حالش شدم.فهمیدم که شهید شده بود.
سوالی که همیشه فکرم را مشغول میکرد پرسیدم:چرا این رفیق شما همیشه توی خودش بود؟آیا مشکلی داشت؟آنها جواب دادند:راستش ما هم نمی دانیم.فقط یک بار که نزد عالمی رفته بودیم تا ما را کمی نصیحت کند هنگامی که او را دید شروع کرد به گریه کردن.بعد از مدتی که آروم شد.رو کرد به او و گفت کمی از آن حرف ها هم به ما بگو.........................
او در حالی که سرش زیر بود آرام سر بلند کرد و نگاه عمیقی به آن عالم کرد. که ما هیچ وقت معنای آن نگاه را نفهمیدیم.و ادامه داد........................)
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشــده ام در جـهان و آخـر کــار دلــبری بر گـزیده ام کـه مپرس
آنـچـنـان در هــوای خـاک درش می رود آب دیــده ام کـه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخـنانی شـنـیده ام کــه مپرس
سوی چه لب می گزی که مگوی لـب لـعلـی گزیـده ام کـه مپرس
بـی تو در کلبه ی گـدایی خویـش رنج هایـی کشـیـده ام کـه مپرس
همچو حـافـظ غریـب در ره عشـق به مقامی رسیده ام کـه مپرس

وبلاگ اینجانب از این تاریخ به بعد از چرندیات خارج میشود (بسه هر چی
چرت و پرت گفتیم)حالا خودتان بعد میفهمید که چه میشود. ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ای روی مـاه تو عزیز دل سـلام از مـاسـت
تو یه رویای کوتاهی حـدیث هر سـحر باغی![]()
![]()
شـدم خام عشقـت چون مــرا اینگونه می خواهی
من آن خواموش خواموشم که با شادی نمی جوشم
نـدارم هیـچ گنـاهی جز که از تو چشم نمـی پوشم
تو غم در شکل آوازی حدیـث اوج پروازی![]()
![]()
نـداری هیچ گنـاهی جز که بر مـن دل نمی بازی

کاش می خواندی و میدانستی چقدر دوستت دارم.
همیشه برای با تو بودن آرزوهای زیادی داشتم.ولی
افسوس که نشد.خیلی سعی کردم که بفهمی ![]()
![]()
چقدر دوستت دارم.ولی حتی یکبار هم نتوانستم
این جمله رو بر زبان بیارم.از خودم متنفرم از عشقی
که روز به روز در دلم بزرگتر می کردم متنفرم.عشقی
که شاید هیچوقت ارزش این همه خاری رو نداشت
ولی باز
تو را دوست دارم نمی دانم چرا شاید طبیعت ساده و بی
آلایش من حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

بکش دل را شهامت کن مرا از قصه راحت کن ![]()
![]()
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن ![]()
![]()
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر ![]()
![]()
نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر![]()
![]()
من غريبم .. اي غريبه آشنايم مي شوي؟؟؟؟
آشنا با گريه ي بي انتهايم مي شوي؟؟؟؟
در غريبستان چشمم التماس عاشقي است.....
با نگاهت هم صدا با چشم هايم مي شوي؟؟؟؟
در خزان غربت و افسردگي پژمرده ام....
با بهار ريشه هايت ريشه هايم مي شوي؟؟؟؟
گر دلم پرچين ندارد اين نشان سادگي ست.....
هم نشين ساده و صادق برايم مي شوي؟؟؟؟؟؟؟