چقدر اتاق کوچکم
با داشتن درهای قفل و پرده های کلفت
نا امن است ...
چقدر هراسانم امشب ٬ در پناهگاه امن هميشگی
ديوارها سردتر از هميشه ٬ مانع از عبور کوچکترين صداها هم نمی شوند...
باد پائيزی از شيشه های دوجداره ی پنجره به صورتم حمله می کند...
من در کنار تمام آن کسانی که «زندگي» می نام مشان ٬ از هميشه غريبه تر ام !!!
و به خدای خودم از هميشه محتاج تر...........

گفتی جور دیگر باید دید....دیدم.ولی......
گفتی زیر باران باید رفت...رفتم.ولی....
او نه چشمهای خیس و شسته ام را و نه نگاه دیگرم را ندید.
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت دیوانه ی باران زده.

بنواز که ساز تو پر از صدای خستگی
بنواز که در دلم نیست بجز شکستـگی
بنواز که امشـب فقیر تر از همیـشه ام بنواز برای من......

و هیچ خرد شدنی مثل خرد شدن آدمی نیست که هیچوقت هیچکس نتونه خرد شدنش رو ببینه.
