تبليغاتX
تصنیف عشق
چقدر فاصله است بین ثانیه هایی که می گذرد و تو برای دوباره دیدن او لحظه شماری می کنی....

چقدر فاصله کم است بین نگاه تو و او ولی باز نمی توانی او را تماشا کنی......

چقدر زود دیر می شود برای لحظه ای که می خواهی او را با نگاهت بخوانی....

 و چقدر دردناک تمام می شود چون تو حتی نتوانستی لحظه ای او را نگاه کنی....

هیچوقت نخواستم راز دلم  را بفهمی حتی وقتی نگاه های مهربانت قلبم را خرد میکرد.و فشار غمی را که به روی شانه هایم حس می کردم بدنم را به لرزه در می آورد.شانه های نحیفم می لرزید چون توانایی غمی را که تحمل می کردم نداشت.خواب چشمانم را ربوده بودی ترس اینکه روزی تو را دیگر نبینم سخت افسرده ام می کرد.و می دانستم که آن روز حتما خواهد آمد.به تو نمی گفتم که تورا دوست دارم چون می ترسیدم مرا از خود برانی.تحمل دیدن غروری را که خرد می شود نداشتم.غرورم تنها چیزی بود که برایم مانده بود.اما..........روزی او راهم از من گرفتی روزی که کاری را کردم که نباید می کردم.هیچوقت نخواستم که مال من باشی می دانم نه تو برای من بودی نه من برای تو فقط می خواستم بدانی که دوستت دارم.و آن روزی که جمله ای را که همیشه آرزو می کردم از زبانت بشنوم  را شنیدم خسته تر از همیشه شدم.حس خستگی مرا می شکست.با خود می گفتم که چرا دنیا با من چنین کرد؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 1:8 توسط ..:: زینب ::..

 باغبان تنها بود.در کنار جوی آب

همزبانش آسمان بود و گهی رویا و خواب

گرچه او تنها و کمی افسرده بود

هوش بود و نمی دید در آن صحرا سراب

بلبلان آواز زیبایی نخواندند

نغمه سرایان اشعار شیدایی نخواندند

باغبان تنها بود غصه دار و بینوا.از غم گلهای لاله که میدید می خشکند بی صدا.

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 0:33 توسط ..:: زینب ::..

سلام عشق من.

بازهم تو را می خوانم اما اینبار نه برای اینکه غمی به غمهایت اضافه کنم.اینبار تورا می خواهم تا بگویم که:

                    (دوستت دارم)

از روزی که تو را به یاد دارم خیلی جوان بودی و من خیلی کوچک.تو همیشه تن نحیفم را به روی شانه های مردانه ات تحمل میکردی و در موقع خستگی هایم دستانت را گهواره ی من.اما من اینقدر ضعیف بودم که نمی توانستم حتی برای تو سایه بانی باشم تا صورت زیبایت به زیر گرمای خورشید نسوزد.ولی باز این من بودم که به زیر چتر تو روز به روز قوی وقوی تر میشدم و تو ضعیف و نحیف تر از گذشته.

هیچگاه نفهمیدی که هر وقت جسم خسته ات را می بینم قلبم می شکند.و هر گاه چروک های زیر چشمت روز به روز بیشتر می شود ترکهای قلب من هم بیشتر و بیشتر می شود.می دانم که هیچگاه نه مرحم دردهایت و نه محرم غمهایت بودم.ولی همیشه از خودم متنفر بودم که غرورم نمی گذارد حتی بگویم دوستت دارم.

پدرم....بدان که هیچوقت تنهایت نمی گذارم مگر خدا مرا از شما جدا کند.بدان که اگر روزی برای خستگی هایت عصایی خواستی خودم عصای دستت می شوم.و اگر دلی را برای اشک هایت خواستی خودم طبیبت می شوم.بدان که عشق تو را در ذره ذره وجودم حس میکنم.

و تو برای من همان پدر  مغرور و دوست داشتنی همیشگی هستی.(از طرف تنها دخترت زینب)

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 22:36 توسط ..:: زینب ::..

بازم سلام.سلام به تنهایی.نمی دونم چرا جدیدن اینقدر دلم میگیره.وای که چه بارونی اومد امروز ساعتی خلوت کردم.دلم خیلی گرفته بود.همیشه همه تنهات میذارن اونم در لحظاتی که واقعا بهشون احتیاج داری.صمیمی ترین دوستت تو رو به یه آدم غریبه ترجیح میده.مخصوصا وقتی می بینی خیلی راحت تورو ناراحت و تنها کناری می بینه ولی به راحتی شروع به صحبت کردن با سر گرمیه زندگیش میکنه و میره.

نه شما نمی فهمید من چی میگم.دوستی که وجودت رو خرجش کردی....با گریه هاش گریه کردی....با خنده هاش خندیدی....همیشه خودتو به آب و آتیش زدی که اونو هیچوقت ناراحت نبینی....اما اون هیچوقت برای گریه هات گریه نکرد.

زندگی همیشه همینه.حتی پدر مادرتم یه روز تو رو تنها میذارن.خدایا ازت میخوام تو تنهایی هام باهام باش.نذار حس کنم که دیگه کسی برای من نیست نذار فشار تنهایی قلبم رو به درد بیاره.خدایا دوست دارم تو لحظه لحظه های تنهاییم ذره ذره ی وجودت رو حس کنم.       

بازم دوستت دارم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 1:8 توسط ..:: زینب ::..

بازهم کوچه های خالی و حسرت!...                                 

بازهم در کنار قاب عکسی با دو چشمی پر ز نفرت!......

نفرت از ترس مسیحاهی شدن؟

یا به چنگ شیعه شیدایی شدن؟

نفرت از اینکه خدایی نیستی؟

یا که سرباز شجایی نیستی؟

واقعا بعضی وقت ها از خودم متنفر می شم.چرا ما نتونستیم مثل اونها باشیم.خدایی زندگی

 کنیم؟خدایی بخندیم؟خدایی بخوابیم؟خدایی بیدار شیم؟(خدایی بمیریم).زندگی برای ما چند

بخشه؟تا حالا به این فکر کردیم که ما تو این دنیا چه جایی داریم؟شاید خیلی از ماها بر عکس

 اونها بیهوده زندگی کنیم و بیهوده بمیریم.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 1:22 توسط ..:: زینب ::..

امروز خیلی دلم گرفت. هر چی فحش بود نثار این دنیاو خودم کردم.هیچ جور نمی تونستم آروم بشم.نه اشکامو می تونستم تو خندهام پنهان کنم نه خنده هامو به زیر اشکام.به خودم میخندیدم که برای چی زندگی میکنم.برای روزگارم گریه میکردم چون تحمل نداشتم توش زندگی کنم.

نگاههای دیگران عذابم میدادن نمی تونستم حتی برای ۱ لحظه محیط خونه رو تحمل کنم.زدم بیرون.دنبال یه جای خلوت بودم.تا اینکه یه چندتا قبر رو رویه  بلندیه یه کوه دیدم.نزدیکتر شدم.خلوت بود خلوت تر از اونچه فکرشو میکردم.۵ تا قبر کنار هم بود که روشون نوشته بود.

نام:گمنام

فرزند:روح الله

خیلی دلم شکست.اونها رفتن اما چقدر قریبن.اونجا خیلی گریه کردم اما اینبار نه برای خودم برای قربت    شهیدا.دیدم اونا از منم تنهاتر هستن.اما بازم که فکرشو کردم دیدم اونها هیچکس رو نداشته باشن ولی خدارو دارن.

ولی خدا چی؟ هیچکس به اندازه ی خدا تو دنیای کثیف ما آدما تنها نیست.هرکی دلش میگیره به اولین کسی که حرف میزنه خداست.ولی اون بازم مثل همیشه به آرومی به حرفات گوش میده و هیچوقت هم بدی هاتو به روت نمیاره.

                                             خدایا دوستت دارم منو ببخش اگه همیشه ناراحتت میکنم.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 22:57 توسط ..:: زینب ::..

دوستش داشتم
تا اینکه مرا از خود راند
بهانه آورد و قلب مرا ٬ هدیه مرا چونان برگی زرد و پاییزی به
فراموشی سپرد
من ماندم و خاکسترهای آتش گرفته وجودم
من ماندم و مشتی حرف عاشقانه
من ماندم و اشکهایم
من ماندم و............



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 0:2 توسط ..:: زینب ::..

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت زل بزنی و بجای

 اینکه لبریز کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز دوستش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو روی دیواری بگذاریکه یک بار

زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.چقدر سخته تو خیالت

 ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزیجز

سلام نتوانی بگی.چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های

 اشک گونه هاتو خیس کنه.اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه

هنوزم دوستش داری.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 23:50 توسط ..:: زینب ::..

بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟

 گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ...؟

 گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 22:12 توسط ..:: زینب ::..

دلم تنگ شده.

برای کسی که همیشه دوستش داشتم ولی هیچگاه

نتوانستم حتی برای لحظه ای آن را در کنارم داشته باشم.

دلم تنگ شده.

برای چشمهایی که هیچوقت برای من نبود

و برای قلبی که هیچوقت برای من نمی تپید.

دلم تنگ شده

برای حرفهایی که هیچگاه زده نشد.

و برای اشکی که هیچوقت دیده نشد.

دلم تنگ شده.

برای قلبی که هیچگاه قلبم درونش جا نگرفت.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 21:53 توسط ..:: زینب ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 4:27 توسط ..:: زینب ::..

آدمـک آخـر دنیاسـت  بـخـنـد

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خـدایـی که تو را تنها کـرد

به خـدا مثل تو تنهاسـت بخنـد

دست هایی که تورا عاشق کرد

بـازی کـاغـذی  ماسـت بخـنـد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 4:21 توسط ..:: زینب ::..

      

 آن کـــه از خون  آواز  می گویـــد             آنکــه از عشـق و نمــاز می گویـد

  آن کـــه پروانه ها را تعبیر کـــرد             هـر یکی را در حسین تفسیر کـرد

آن کــه از عشق شقایق خسته است             به حسین مرتضی دل بستـه است  

آنکه با سرخیه خون شعر می سرود             در میــان کــربــلا دل  می ربــود

آن کـــه بعـد مــادرش پروانــه شــد             بعــد مـرگ شمـع او دیوانـه شــد

آن کـــه بعـد یــاورش قــدش خمیــد             بعــد عـاشـورا کسی زینب نـدیـد            




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 3:35 توسط ..:: زینب ::..

 کاش میشد کمی این

 فاصله ها را کم کرد و

درون غم و تنهایی خویش

این سکوت برفیه خاطره-

ها را گم کرد.

                          زینب




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 15:22 توسط ..:: زینب ::..

همیشه آدمها خیلی دیر میفهمند که تنها شدند.شاید همیشه دوست داشتند که تنهایی رو تجربه کنند؟

ولی حالا که لحظه های تنهایی فرا رسیده و حتی نمی توانند وجود عزیزترین کسانشان را حس کنند آرزو می کنند دردناک ترین لحظاتشون خیلی زود نغمه ی خداحافظی رو بخونه.

 دریغ از اینکه نمی دونند تنهایی همون سایه ایه که هر کجا که برند به دنبالشون میاد.

و تنها کسی که هیچوقت اونارو تنها نمی گذارد خود تنهاییه.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 0:29 توسط ..:: زینب ::..